به یاد شبهای مهتابی..

شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٩

گرفتار...

 

دلم گرفته... دلم عجیب گرفته... دلم بی تو گرفته... دلم از تو گرفته...دلم بیش از تو گرفته...

 اصلا دلم برای تو گرفته!!!

ای کاش گرفتار این بیهوده گرفتاری نمیشدم.

من گرفتار دل بی احساس و سردی شدم که تو بدترین میهماندارش بودی!

این دل گرفتگی آخر مرا گرفتار از تو گذشتن کرد. از تو گذشتم تا روزی گرفتاربی تو ماندن

 نباشم.

اما زودتر از موعد به بی تو بودن گرفتار شدم.

حال گرفتار تسکین دل گرفته ای هستم که مدتها گرفتار فراموش کردن خاطرات توست...

dokhtar_iro0oni

جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩

 

زندگی پرش از روی پل خاطرات گذشته ، برای رسیدن به آینده ای مبهم است.

عشق واژه نامفهومیست !

واژه ی نامفهومی ست از تمنای خواستن و ترس از دست دادن ...

با تو ماندن سرابی ست که هر لحظه  قلب مرا بی رحمانه چنگ می زند.

میدانم باید خاطرات داشتن را فقط در ذهن و خیالاتم داشته باشم.

میدانم که من آمده ام تا همیشه با قلبی پر تپش و چشمانی منتظر حسرت آمدن را به

رویا ها بسپارم...

حسرت آمدن، خواستن و داشتن هر آنچه را که من میخواهم...

من یاد گرفته ام که رویا جاده ای ست بی فروغ برای رسیدن به هر آنچه که هرگز به آن

نخواهم رسید.

 

dokhtar_iro0oni

جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

 

نگران نباش ،من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام که دیگر

هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته

نمیکند...

حالا یاد گرفته ام که فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و

نداشتن ها و نخواستن هاست. یاد گرفته ام که از هیچ لبخندی

خیال دوست داشتن به سرم نزند...

یاد گرفته ام که بشنوم تا فردا و به روی خودم نیاورم...

 که فردا 

                 هیچ وقت نمی آید.

dokhtar_iro0oni

جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧

خاطرات

آی دل زهر جدایی را بخور

                                        چوب عمری باوفایی را بخور

آی دل دیدی که ماتت کردو رفت

                       خنده ای  بر خاطراتت کردو رفت...

dokhtar_iro0oni

پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧

آخرین نامه یک دختر فاحشه به مادر

آخرین نامه یک دختر فاحشه به مادر 

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم
این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنتبار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است
.
این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند
....
مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود برای تو می نویسم
..
فاصله من –فاصله پیکر درهم شکسته من – با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست
..
این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست
..
مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت
.......
خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفراموشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم
...
افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با در یافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد
...
مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست
...
گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست
....
دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد
...
مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بیدرمان در پهنه این دل ماتمزده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم
....
میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ، بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی
....
مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم
...
همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند
آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی
!
در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود
....
در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم
....
تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه خندیدم ... اما ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی
....
آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم
...
از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را – نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد
...
شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم
....
احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او
....
آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟
!
آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام
!
مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟
!
رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم
....
باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند
.
چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟
!
پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود
.
مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری ماهانه برایت بفرستم
.
به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم
....
چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم
...
دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است
!
خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

کارو

 

dokhtar_iro0oni

جمعه ۱٠ خرداد ۱۳۸٧

من و تو

در سایه ای از تردید میان بودن و نبودن گام نهاده ام... من به دنبال نیمه ی گمگشته ام که نمیدانم کی به من خواهد پیوست!

ای عشق بی نشان تو که امروز مرا در آغوش گرفته ای تا کی این من خسته راهمراهی خواهی کرد... تردید دارم از پایان راه... راهی که خود آغازش کرده ام و هراس و دلهره ی تلخی پایان راه مرا می آزارد...

همیشه آخر این جاده به دیواری از کوه یا به دوراهی رسیده ام که به ناچار یکی از آنها را انتخاب کرده ام...

من در پی جنگلی سبز با دریاچه ای آبی با درختان پر بار نیستم من در پی آن چیزی هستم که ترا به من میرساند ...

تویی که لبخندت هزاران بار شور و حرارت و دوست داشتن را در من زیاد میکند...

ای آنکه در این واپسین لحظات آخرین ضربان این قلب تکه تکه شده به فریاد رسیدی کاش می دانستی که می توانی امید بودنم باشی...

کاش آن لحظه که در چشمانم می نگری تمام حرفهای ناگفته ی نهفته در قلبم را در نگاهم بخوانی...

و بدانی که این ذهن و بغض خاموش من است که روی این صفحه برایت حک شده ....

باز هم این  ذهن آشفته ی من ...

 

 

dokhtar_iro0oni

سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦

 

می گریزم از من ... از من و هر آنچه در من است .... دیگر مفهوم زندگی را نمیدانم. از خود و هر آنچه اطرافم است بیزارم . بیزار از زندگی ... بیزار از عشق ... بیزار از حسرت تلخ بودنهای بی وجود... خود را پوچ و بی هدف میابم ... آینده را هاله ای از سیاهی میبنم ... میدانم دیگران مرا دیوانه می خوانند ... آنهانمیدانند که من میدانم ... میدانم و نمیتوانم، میخواهم و نمیتوانم  ... می توانم اما نمیتوانم... از این همه نتوانستن های خودم هم خسته شدم...دیگر خود را نیز باور ندارم ... طاقت فرساست پر احساس باشی و و سعی کنی  بی احساس باشی... عذاب آور است ببینی و بسوزی و لب فرو بندی...تلخ است عاشق اطرافیانت باشی و در برابرشان چون سنگ باشی... درد آور است متنفر از دیگر اطرافیانت باشی و مجبور به تحمل غیر قابل تحمل آنها...میدانم زندگی فرازو نشیب دارد اما این بغض شکسته در گلو را کی باید شکست تا آنها بفهمند تو هم حق زیستن داری!!!حق زیستن! ماندن ، دیدن، انتقاد کردن و بغضت را فریاد زدن.تا کی دیدن ... دیدن... دیدن......  دیدن وجشم بستن و از حسرت لب را گزیدن...دیگر قلمم نیز مرا یاری نمیکند در سینه ام غوغایی ست اما ناچار لب را دوخته ام... خدایا رحم کن.... تو که ادعا میکنی مرا تنها نمیگذاری ... کو پس آن پناهت ... چرا مرا فراموش کرده ای ... چرا این بنده ی ناشکرت را یاری نمیکنی  کمکم کن این بغض کهنه را فریاد بزنم....کمک کن تا این درد دل نامفهومم را  .... این بغض خاموشم را ... این کینه و حسرت ... این دردها را با خود به سینه خاک نسپارم...  دردم رادر  نگاهم می بینی؟... این چشمها نیز دیگر مرا یاری نخواهند کرد....

dokhtar_iro0oni

شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

 

غربت...

 

غربت را حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی ...

 

و یا جایی

 

     پشت لحظه های آشنا!

 

    همین که عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند...

     

                            کافی ست تا

                    

                                                 تو غریب شوی...

dokhtar_iro0oni

پنجشنبه ٩ آذر ۱۳۸٥

 

من زنم ....

من زنم ... زنی محبوس... محبوس در تن... محبوس در جسم...محبوس در زندانی به نام بکارت.

من زنم مثل همان زنان ...

 

 همان زنانی که بوجود آورنده مردانند ، همان مردانی که مرا جنس دوم میخوانند... همان مردانی که من

وامثال مرا جنس ضعیف خطاب می کنند.

من زنم مانند همان زنانی که 9 ماه بار سنگینی را با خود حمل میکنند همان باری که بعد از 9 ماه با درد و رنج

به زمین گذاشته می شود همان باری که کسی می شودکه اکنون مرا و امثال مرا تحقیر می کند...من زنم مانند همان زنانی که مردی را به وجود می آورند، راه رفتن را به او می آموزند... حرف زدن را یادش

میدهند... دردش را به جان می خرند و بزرگش می کنند...آری بزرگ می شود و هر جا می رود نام پدر را با خود یدک میکشد... هر پرسشنامه ای که پر می کند نام

پدرش را می پرسند ... حتی زمان مرگ هم نام پدر را بر سنگ قبرش حک میکنند... من زنم... زنی بی نام...

 زنی گمشده ... زنی محو گشته... زنی که به وجود آورنده مردی ست که حتی دیه اش نصف همان مرد

است ... مردی که او به وجود آورده...مردی که بر او حق دارد  ... زنی که باید نجابت داشته باشد... همان زنی که وفاداری باید به پیشانیش مهر

بخورد و اگر غیر از آن باشد بی عفت خوانده میشود...زنی که آنقدر بی ارزش و تحقیر شده که برای با ارزش

شدنش حتی دست به بی ارزش کردن همجنسانش میزند... زنی که باید توانایی هایش را پنهان کند... زنی

که باید از مرد کمتر خوانده شود... من زنم ... مانند زنان دیگر ... زنان مردانی که حق داشتن 4 زن را بر خود واجب می دانند.... آری ... من زنم...زنی که مانند تو قلب دارد، احساس دارد، عشق دارد، اشک دارد، غرور دارد  اما حسرت برابری دارد...

 

dokhtar_iro0oni

یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸٥

 

آدم خیلی حقیره... بازیچه تقدیره 

بارها دیوار تکراری اتاق را نگریسته ام... چنان روحی سرگردان تمام خاطرات را مرور خواهم کرد.

با اندیشه ای پوچ به گذشته ی پر کشیده می نگرم... چقدر راه پیموده ام?? ...

به سختی قدم بر میدارم . لحظه ای سرم را برمی گردانم. چشمانم قادر به دیدن جاده نیست.

از پوچی به هستی رسیده ام... همان هستی که تکرار مکرر پوچی هاست...

از این هستی پر از پوچی به کجا خواهم رسید؟

میدانستم روزی زندگی مرا بازخواست خواهد کرد. زندگی دو دست دارد...

یکی پر از خوبی و دیگری بی رحم وسنگدل.

اکنون که زمان بازخواست من است دست بی رحمش خصمانه بر صورتم می کوبد...

چرا هیچ گاه دست مهربانش مرا نوازش نکرد؟

تمام وجودم را گرمایی پر میکند. داغ می شوم. تشنگی امانم را بریده است.

دیگر توان راهپیمایی ندارم. حس غریبی به من میگوید این عطش خاموش شده عشق است ...

 عشقی که ناخوانده مرا صاحب شد.

دوردستها را میبینم.

چشمه ای خروشان که با آنکه میدانم سرابی بیش نیست اما قلب نا آرام مرا به سوی خویش می کشاند.

و من خویش را در آغوش مبهم خیالات رها میکنم.

انعکاس نوری مرا به خود جلب میکند. نزدیک میروم و دختری را روبه روی خویش می بینم .

خسته تر از من است. پریشان است و سرگردان. چیزی طلب میکند ودستانش را به سوی من دراز میکند.

نزدیکتر میروم تا دستانش را بگیرم . چشمان دخترک به من خیره شده اند.دستانم را به سویش دراز میکنم ...

 تو کیستی؟! او نیر حرف مرا تکرار می کند. اورا می شناسم ... آری..این منم ... خود منم ...

 انعکاس نور آینه چشمانم را اذیت میکند. چقدر با خود بیگانه شده ام. دیگر خود را به سختی می شناسم.

آینه مرا می بلعد. در حقیقت در خود گم می شوم. آری این منم ... منی که سالهای عمرم سپری شد... منی که سالهاست خود را فراموش کرده ام. . میخواهم خود را بیشتر بشناسم. گفته بودم از پوچی آمده ام ،

چون به یاد ندارم که کی و از کجا آمده ام. و این را میدانم صفحه ی زندگی من نیز روزی به پایان خواهد رسید.

نمیدانم چند صفحه ی دیگر به پایان این دفتر باقی مانده.

دلم میخواهد درس زندگی ام را از ابتدا مرور کنم ، اما دستانم توان به عقب کشیدن صفحات را ندارند.

چقدر انسان در مقابل زندگی حقیر است. احساس ضعف میکنم. مقابل آینه می نشینم .

در حقیقت مقابل خود می نشینم پاهایم توان تحمل جسمم را ندارد.

بی اختیار می نشینم و  در مقابل آینه ... در برابر خودم سر تعظیم فرو میآورم.

آری ...

        بار دیگر در مقابل زندگی سجده میکنم...

 

dokhtar_iro0oni
خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]


لینک دوستان


مردی که لب نداشت
ننه آیدا
پسری با کفشهای کتانی
رضا موتوری
شادمهر
خواب شیشه ای
لنگه کفش بی لنگه
رویای دو بوزینه عاشق
نسیم صبا
سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت
سکوت مه سر
حریم نگاه
زنی دیگر
همه رفتند جز خاطره ها
دریای آبی آرام
ماهان
داستانهای محمد رضا
پسر ایرونی
شبهایی که بی تو گریه کردم
شیطان 666
کلیسای شیطان
باران
سالهای سبز عاشقی
داستانک
بوی گندم
آوای خفته دل
تنها به یاد تو
کویر کهن
آسمان پر ستاره
هی زندگی شاید همین باشد
فروغ لایزال
جهنم سرد
فرشته تاریکی و روح مقدس
از تو یک نشانه دارم
ستاره ها رو دوست دارم
عرفان
دختر خاله ها


weblog music


لوگوی دوستان


 nobody

 tiba

تبلیغات وبلاگ



آمار وبلاگ